خسته

پاره شدم از خستگي اقا پاره شدم

اينروزا بشدت سرم شلوغه با كاراي دانشگاه و محل كارم

آخرم همشونو ميرينم ميدونم :(


ادامه نوشته
امتیاز:
 

اعتقادات

امروز ظهر تو پياده رو نزديك يه آب سرد كن نشسته بودم

 

يه آقاعه اومد ليوانو پر آب كرد چشماشو بست گفت يا حسين شهيد

و آبو تا آخرش خورد •_•

بازم خداروشكر هنوز اعتقادات بين مردم از بين نرفته :)))


ادامه نوشته
امتیاز:
 

رئيس

داشتم فكر ميكردم اصل مشكل من و حاجي تو دعواهامون كجاس

 

به اين نتيجه رسيدم كه هركدوممون اصرار داريم به اون يكي بفهمونيم:"رئيس منم!"😂

اصن من از همون بچگي هم حال نميكردم با دخترا خاله بازي كنم

همه هم بازيام پسر بودن و مجبورشون ميكردم روسري سر كنن باهام خاله بازي كنن:))

حتي عروسكامم بايد شير ميدادن😂

+زورگو نيستما فقط رئيس منم  >__

ادامه نوشته
امتیاز:
 

D:

هربار ميبينتم با دست همجارو اندازه ميگيره اخم ميكنه

 

با يه لحن تحديد آميز ميگه لاغر بشي جرت ميدم


ادامه نوشته
امتیاز:
 

گشاد

اينروزا كه كلي اتفاق ميفته من حال نوشتن ندارم :(

 


ادامه نوشته
امتیاز:
 

رفيق

حس ميكنم پاتريك كينه كرده دوتا دعواي آخرمونو

 

و ديگه مث قبل نيس خيلي وقته :((

بايد اعتراف كنم دلم لك زده برا اينكه با يه دوست

بيسچاري تلفني بحرفيم و چت كنيم وويس بديم عكس بفرسيم و

چرت بگيمو بخنديمو دم به ديقه دور دور و تفريح باشيم :(

+ خيلي تلاش كردم اين اعترافو ننويسم و بهش بها ندم،ولي نتونستم!


ادامه نوشته
امتیاز:
 

خاك تو سرت

تمام پروژه ها و ارائه هاي دانشگام مونده و هنوز هيچ غلطي نكردم

 

جزوه نگرفتم برا امتحانا و هيچيم نخوندم

كاراي محل كارم همه مونده

و متن سخنرانيمو هم آماده نكردم

عوضش لش كردم و با سرعت نور سريال ميبينم


ادامه نوشته
امتیاز:
 

رويات

صب كه بيدار شدم تك تك سلولام غم داشت

 

اولش نميدونستم چرا

بعد اينكه يذره فكر كردم يهو يادم اومد

ديشب خوابتو ديدم :)))


ادامه نوشته
امتیاز:
 

ناراضي

جديدا هيچي منو راضي نميكنه!

 

با چيزاي كوچيك خوشحال و هيجان زده نميشم

همچيزو تو كاملترين و ايده آل ترين حالتش ميخوام

كه خب نميشه :)


ادامه نوشته
امتیاز:
 

معامله

روزي كه خيلي ازش ميترسيدم رسيده بود

 

ديگه آخراش بود.قرار بود تكليف نهايي مشخص شه

با پررويي رو زدم به خدا

ازش كمك خواستم.لباسامو پوشيدمو رفتيم

بصورت معجزه وار همچي به خير گذشت و اتفاق بدي نيفتاد

همونجا يكي نصيحتم كرد ميگف به خدا نزديك شو پاي مادرتو ببوس و دست پدرتو

بغض داشتم و رفته بودم تو فكر...رفتيم ازونجا

زنگ زدم مامانم از نگراني درش بيارم،گف ديگه غصه نخور يه سفره صلوات نذر كرده بودم

رفتم دانشگاه،سر كلاس يكي از استادا كه هيچوقت جدي نيس و همش درحال بگو بخنده

ميون حرفاش يهو جدي شد گف بچها يچيزيو از من يادگاري داشته باشين

هميشه به خدا نزديك باشين هرچقدم كه بد بودين يسري اصولو رعايت كنين

خدا اهل معاملس.باهاش معامله كنيد:))))

+روز عجيبي بود!


ادامه نوشته
امتیاز:
 
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ]