رستوران شخمي

اومديم به خودمون يه حالي بديم قبل كلاس بريم اون رستوران خفنه

 

كه تازه باز شده(+وي عن درار بود و گيرميداد به مكانها و غذاهاي تكراري)

جاتون خالي پيتزاش مزه درخت كاج ميداد :))

يكمشو خوردم بعدش اومدم تو دسشويي دانشگاه همشو بالا آوردم ×__×

بعدشم خسته و پاره پوره با معده اي كه به چوخ رفته بود،

رفتيم كلاس تا شب  -___-


ادامه نوشته
امتیاز:
 

:(

+ انقد دلم گرفته كه فقط ميخوام بميرم همين الان !

 


ادامه نوشته
امتیاز:
 

فضولي تايم

با يه پيج فيك اينستا داداشاشو فالو كردم و ديدم داداش بزرگش

 

كه حاجي خيلي هم قبولش داره و هر عني ميخوره براش جذابه چنتا عكس

با خانومش گذاشته(همين خودش برا من تعجب بر انگيز بود)

و نكته جالب عكس اينجا بود كه زنداداشش بد حجاب بود و آرايش هم داشت

بعد برميگرده به من ميگه ما تو خانوادمون اصلا بدحجابي نداريم همه

پوشش درستي دارن،خانواده شما چرا اينجوريه؟://

+مرتيكه كيري :|||

هم زشت تر از داداشاشه هم اخلاقش تخمي تره.شانسه بخدا :)))


ادامه نوشته
امتیاز:
 

شاخ

گفته بودم از بعد اون اتفاق خواب و واقعيت رو از هم تشخيص نميدم گاهي وقتا

 

ديشب فهميدم اين يه بيماري روانيه :/

به اسم Derealization يا همون اختلال مسخ شخصيت!

علتش هم استرس زياده!

همه فكر ميكنن من يه آدم خونسرد بي غصه ام كه بزرگترين دغدغم

دانشگا و رنگ لباس و اين كسشريجاته :||

ريلي؟ من حتي فرصت نكردم يبار درس حسابي

غصه ي سلامتيم كه شديدا و عميقا ب فاك رفته و دردايي كه

برام مونده و قراره بدتر شه رو بخورم !

+هيچكي نفهميد منو :)))


ادامه نوشته
امتیاز:
 

خدايا نميخواي بس كني؟

درحالي كه بغض داشت خفم ميكرد بش گفتم دوستت دارم

 

و تو ذهنم هي تكرار ميشد:"ازت متنفرم حرومزاده"

+وي به نهايت بيچارگي رسيده بود :)))

+دوساله هربار كه خبري رسيد حس كردم لبه ي پرتگاهم

خدايا،د آخه قربونت برم،تو كه پرتم نميكني

نجاتم بده ديگه...بس نيس واقعا؟

جسمم داغون،روحم داغون،خانوادم داغون...نميفهمم!

واقعا انتظار داري شكرت كنم چون ازين بدترم ميتونه بشه؟؟!!


ادامه نوشته
امتیاز:
 

چن ديقه بيشتر شب

برق اومد *__*

 

امروز پيشنهاد تدريس دادن بهم

هنوز كاري كه شروع كردمم نگفتم بش چون ميدونم جرم ميده:))

وقتي استرس اون موضوع دوسالرو دارم و اين وسط اونم باعث ميشه

به ته رابطمون فك كنم همچي خيلي غم انگيزتر ميشه :))

ميتونه روزها و روزها به قهرش ادامه بده بعدشم خيلي عادي بيادو

بگه چيزي نشده كه.درگير كار بودم.

همينقدر تخمي :)))))

كم بدبختي دارم پشتمم ميخاره حالا :))

هروقت حواسم جم ميشه ميفهمم انقد دندونامو فشار دادم كه

فكم درد گرفته.سريع شل ميكنم

اين عادت گوه رو نميتونم ترك كنم +_+

+چي ميشه يروز جامون عوض شه؟؟وااي واااي وااااي خداااع


ادامه نوشته
امتیاز:
 

شب

برق رفته گوشيمم بيس درصد بيشتر شارژ نداره

 

فيلمم نميتونم نگا كنم با لپ تاپ چون باتري سوخته

+به عنم كه به عنتونه!

داشتم فكر ميكردم اگه خدايي نكرده زبونم لال پدر نداشتم

چقددددر آدم وحشتناكي ميشدم

البته الانشم هموني شدم كه هيچوقت فكرشم نميكردم

هموني كه هميشه متنفر و فراري بودم ازش!

دنيا هميشه همه ي تلاششو ميكنه كه خفتت كنه و خودت و زندگيتو

تبديل كنه به هموني كه ازش ميترسيدي..درست همون چيزي كه ميترسيدي!

از غروب دارم به اون رفيق حرومزاده ي لاشي اي فكر ميكنم كه

با وجود اونهمه نون و نمك و جيك و پيك و چيتان پيتان و ددر و خاطره بازي و

گريه خنده و ادعاااا(آخ چيز بره تو اين ادعاي آدما) و دونستنه همه

بگايياي من بازم ريد به يه بخشي از زندگيم و خيلي چيزارو خراب كرد و

حالا ظاهرا آروم گرف!

چرا آخه؟ چي به سر آدما اومده؟

تقريبا همه شاكين ولي هيچ دونفري هم قدر همو نميدونن

كلا برين تو اين زندگي ولش كن ادامه نميدم ته نداره اين حرفا :|||

+اصلا نفهميدم چيشد كه اينهمه كم شدم!!!!


ادامه نوشته
امتیاز:
 

شخمينگ

به اين چهارسال اخير فكر ميكنم پشمام ميريزه :/

 

چقد من پوست كلفتم هااااااع

اما كم طاقت شدم:)

لعنت بش..تازه عادت كرده بودم به زندگي و تنهايي شخميم

وجودش بيشتر ريد تو همچي.همش دعوامون ميشه :(

من واقعا ناراحتم برا خودم...انقد از خودم بدم مياد كه دلم ميخاد بگام خودمو

واقعا جاي عشق تو زندگيم خيلي خاليه

جاي حس خوب و آرامش :))

دلم خزه بسته ديگه *_*

حالا اين وسط استرساي اون ماجرا از هر چيزي بيشتر داره ميگاد منو :))

مامانم هي ميگف خداروشكر كن زنده موندي!

به چه قيمتي؟

+اگه اين زندگيه كه بشاش توش بره بابا :)))


ادامه نوشته
امتیاز:
 

نميگذره!

چن روزي بود يه حال مذخرفي داشتم

 

يه عكسي ديده بودم تو پيج دوستش بهم ريخته بودم

+وي در گنگستر بازي و فضولي خدااا بود *_*

ديشب بعد يماه ديدمش و تو همون شوخي خنده بش گفتم

ولي خوشبختانه فكرم غلط از آب درومد و عن شدم

همينجوري خوشحال و خندون فرفري راه ميرفتم و 

بعد چنروز فكر و خيال داشتم يه نفس راحت ميكشيدم كه يهو

پاتريك خبر نحس بدبختيه دوسالمونو داد و باز ريده شد تو حالم T_T

الانم از استرس دارم خفه ميشم :(

خوشياي من هميشه كوتاهه.هروقت خوشحال باشم يه مشكلي مياد

مث صاعقه ميزنه از وسط نصفم ميكنه...

+چرا آشفته ميخواهي خدايا خاطر مارا؟؟


ادامه نوشته
امتیاز:
 

گاااد

امروز بالاخره تونستم بر حس گشاديم غلبه (قلبه)كنم و برم دانشگا *_*

 

+تو هركلاسي و رو هر صندلي اي كه ميشينم رو دستش يه نقاشي از خودم ميبينم :/

امشب گف من نميتونم بيام گير داده بود كه حتما بايد

بابات بياد دنبالت هوا تاريكه نميخاد با تاكسي بري :/

منم زنگ زدم بابا اومد.دم در دانشگا داشتم با استادم حرف ميزدم.بهم اس داده:

+اين كي بود؟چي ميگفت؟

-استادم

+بيخود كرده دم در نگهت داشته

-تو اينجا چيكار ميكردي؟سوال داشتم

+بيخود كردي اينهمه دانشجو هس تو چرا وايسادي

و من تا بينهايت=> :////


ادامه نوشته
امتیاز:
 
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ]