پدرومادر

كاملا قابليت اينو دارم كه خودمو بكشم ولي همون لحظه فكرتون مياد تو سرم

كه چجوري ميخواين تحمل كنين اينطوري رفتنمو

نميشه كه نميشه...


ادامه نوشته
امتیاز:
 

آوار

دارم له ميشم زير اينهمه سرزنش دروني :]

كشندس كه همچيمو خودم از خودم گرفتم...همچيمو!


ادامه نوشته
امتیاز:
 

هعي

روزاي قشنگ مارو هم برسون خدا :))

مارو نفرستادي تماشاگر باشيم كه؟؟؟


ادامه نوشته
امتیاز:
 

لعنتي

داشتم پست قديمياشو ميخوندم

تك تك جمله ها و كلماتي كه اونموقع بينمون رد و بدل شد رو

دقيق يادمه! بدون اينكه يه "و" جا بمونه!

چجوري بغض نكنم؟

اصن من پيش هركي از تو گفتم بغض كرد

اشك تو چشمش حلقه زد،

حالا من بغض نكنم؟ آخه ميشه مگه؟

اگه بودي...آخ اگه بودي من الان خوشبخت ترين بودم!

اگه بودي عشقمون ده ساله شده بود...


ادامه نوشته
امتیاز:
 

:)

آدما عادت دارن قدر همچيو وقتي بدونن كه از دست رفته!

قدر خانواده ي شادم رو درست تو 8 سالگيم فهميدم كه تبديل شد به يه خانواده غمزده

قدر راه رفتن رو وقتي چندماه با ويلچر و 7ماه با دوتا عصا راه ميرفتم فهميدم

قدر راحت غذا خوردن رو وقتي فهميدم كه تا 3ماه مجبور بودم مايعات بخورم

وقتي از كتف درد تا يسال نميتونسم جم بخورم حالا قدر به پهلو خوابيدنو ميدونم

گردنم كه داغون شد قدر راحت خوابيدن رو هر بالشتي رو دونستم

قدر سلامتي رو حالا ميدونم!

حالا كه مجبورم كج دار و مريز رفتار كنم!

قدر پدر مادرمو وقتي دونستم كه با يه لشكر دوست و رفيق فقط اونا بودن

كه شبانه روز بالاسرم نشستن و با درد كشيدنم غصه خوردن

بيداري كشيدن،فشار مالي كشيدن،وقت و انرژيشونو گزاشتن و

تو همه ي اين روزا رفيقام كمرنگ تر از هميشه بودن :)))

بعد اينكه شبا از درد زار ميزدم و نميتونستم بخوابم فهميدم

شب راحت خوابيدن چه نعمتيه...!

​​​​​قدر ورزش كردن رو همون روزي فهميدم كه دكترا گفتن ديگه نميتوني

ادامه بدي به اين رشته ي ورزشي...

ورزشي كه 12 سال براش زحمت كشيده بودم!

قدر حافظه ي خوبي كه داشتمو الان ميدونم...

من با تمام وجودم اينو فهميدم كه خدا ميتونه تو چندثانيه زمينت بزنه

يا تو چندثانيه معجزه كنه و نجاتت بده...

​​​​بخدا اينكه راحت ميتوني راه بري،هر غذايي دوس داري رو راحت بخوري،

شبا به پهلو بخوابي،حتي اينكه ميتوني راحت گردنتو تكون بدي و ورزش كني

اگه پدر مادرتو بالاسرت داري و...همه اينا نعمته!

من فقط ميخوام اينو بگم،ميخوام بگم يلحظه چشاتو ببند و

فارق از تمام دغدغه ها و مشكلاتت واسه اون چيزايي كه داري و نسبت بهش

كم توجهي شكر كن...همين!

 


ادامه نوشته
امتیاز:
 

بدشانس يا بدگناه يا احمق؟مسئله اين است

چرا آشفته ميخواهي خدايا،خاطر مارا ؟؟؟

+مانلي جان آدرس وبتو نزاشتي كه جواب بدم:)


ادامه نوشته
امتیاز:
 

سگ اخلاق

دلم ميخواد همه رو جر بدم

همزمان احساس افسردگي و عصبانيت ميكنم

و هيچ اتفاقي هم نيفتاده!!


ادامه نوشته
امتیاز:
 

هلپ

يه انيميشن انگليسي جذاب معرفي كنيد لدفا ^___^


ادامه نوشته
امتیاز:
 

ريدم عاغا ريدممم

امشب گراتن پاستا درست كردم

عاغا اومدم مث حرفه ايا آشپزي كنم،از 4 تا شعله گاز همزمان استفاده كردم

رو يكي ماكاروني فرميارو گزاشتم بجوشه،رو يكي موادشو داشتم آماده ميكردم

رو يكي آرد گزاشته بودم كه سس بشامل درست كنم،رو يكي هم

شير گزاشته بودم كه ولرم بشه برا سس D:

يهو آب ماكارونيه سر رفت يادم اومد اصن همش نزدم همش ميچسبه به هم

مشغول هم زدن بودم يهو ديدم يه بويي درومد نگا كردم ديدم آرده قهوه اي شد رفت😂

تند تند اونم هم زدم بدتر نشه ازونور شير سر رفت ريد به گاز😂

موادشم ته گرفت يخورده ^_^

حالا اين سسه رو هم هرچي هم ميزدم غليظ نميشد

هي فرت و فرت خامه اضافه ميكردم كه غليظ بشه D:

خلاصه به هر گه بازي اي بود سرهمش كردمو گزاشتم تو فر

بعد يادم اومد تو سس فلفل نريختم،قارچ و ذرت موادشم جا مونده بود😂

جاتون خالي خلاصه چه شامي بهشون بدم امشب ~.~


ادامه نوشته
امتیاز:
 

داستان كوتاه

يه زماني دورم پر دوست و رفيق بود!

هممونم خيلي ادعامون ميشد كه هواي همو داريم و ازين صحبتا

ولي خب...كم كم سختيا شرو شد و رفاقتا بوي شاش گرفت:)))

+اينكه همرو گزاشتم كنار بخاطر اينه كه بودن ولي نبودن!

اينكه با يه گردان رفيق تنها باشي خيلي مسخرس خب!


ادامه نوشته
امتیاز:
 
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ]